تبليغاتX
عشــــــــــــــق من
عشــــــــــــــق من
عشق من طاهـــــــــــــــــره 
قالب وبلاگ

Best Answer - Chosen by Asker

True, pure and crystal love is unconditional, seeking perfection. It means that you would suffer rather than to make suffer. Those who love in the purest way may often look crazy in our eyes, the sinners. To love, in the simplest meaning, is not to give pleasure to someone or to be jealous about him/her, it is about thinking about their good, and never hesitating between their and your own good. You would sometimes refuse to give them physical or even moral pleasures to avoid them bad consequences, even if they get mad at you. You won't get jealous of your beloved or friend when they enjoy time with someone else, but when someone wants to hurt them in th back. Love has NO LIMITS and NO BOUNDARIES! Love is blind to reason! Love is for EVERYBODY, open-minded people love EVERYBODY, even their enemies. Love is UNIVERSAL, for all faiths, races, genders, nations, etc. Love comes from God. God is love.

"Love is patient, love is kind. It does not envy, it does not boast, it is not proud. It is not rude, it is not self-seeking, it is not easily angered, it keeps no record of wrongs. Love does not delight in evil but rejoices with the truth. It always protects, always trusts, always hopes, always perseveres. " - 1 Corinthians 13:4-7

"The most important [commandment]," answered Jesus, "is this: 'Hear, O Israel, the Lord our God, the Lord is one. Love the Lord your God with all your heart and with all your soul and with all your mind and with all your strength.' The second is this: 'Love your neighbor as yourself.' There is no commandment greater than these." - Mark 12:29-31

"You have heard that it was said, 'Love your neighbor and hate your enemy.' But I tell you: Love your enemies and pray for those who persecute you, that you may be sons of your Father in heaven. He causes his sun to rise on the evil and the good, and sends rain on the righteous and the unrighteous. If you love those who love you, what reward will you get? Are not even the tax collectors doing that? And if you greet only your brothers, what are you doing more than others? Do not even pagans do that? Be perfect, therefore, as your heavenly Father is perfect."
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 0:30 ] [ حسین ] [ ]
با سلام به همه دوستای خوبم و شما که به کلبه من سر زدین اول روز ولنتاین به همتون تبریک میگم و امیدوارم به همتون خوش بگذره ( آریا )

ولنتاین کشیشی بود که در قرن سوم میلادی در رم زندگی می کرد. در آن زمان «کلادیوس دوم» امپراتور رم ازدواج را قدغن کرد چرا که هنگامی که قصد تشکیل سپاهی عظیم را داشت عده ای از سربازان کنار خانواده هایشان ماندند و به همین دلیل او معتقد بود سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند.

درباره روز ولن تاین و چگونگی به وجود آمدن این روز افسانه های متفاوتی وجود دارد. عده ای این روز را متعلق به یونان باستان و عده ای آن را حادثه ای می دانند که در قرن سوم میلادی (همزمان با اوایل امپراتوری ساسانی در ایران) رخ داد.
1) روایت اول
این روز از دوره امپراتوری یونانیان به شهرت رسید. در یونان باستان روز ۱۴ فوریه به روز جونز معروف بود. جونز پادشاه همه بت ها بود. او همچنین مشهور به خدای همه الهه ها و زنان و ازدواج معروف بود. در روز ۱۴ فوریه نیز جشن lupercalia برگزار می شد، در این روز دختران جوان نام خود را روی کاغذ نوشته در بطری هایی می گذاشتند و به آب می انداختند، در طرف دیگر رودخانه پسران جوان در انتظار می ایستادند و هر یک بطری را از آب می گرفتند و تا شب ۱۴ فوریه را با دختری که اسم او را از آب گرفته بودند در جشن شرکت می کردند؛ گاهی هم این آشنایی ها به ازدواج می انجامید.
۲) روایت دوم
ولنتاین کشیشی بود که در قرن سوم میلادی در رم زندگی می کرد. در آن زمان «کلادیوس دوم» امپراتور رم ازدواج را قدغن کرد چرا که هنگامی که قصد تشکیل سپاهی عظیم را داشت عده ای از سربازان کنار خانواده هایشان ماندند و به همین دلیل او معتقد بود سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند. ولنتاین که فکر می کرد این کار عادلانه نیست، مراسم ازدواج زوج های جوان را در خفا انجام می داد و به آنها گل های سرخی هدیه می داد. اما کلادیوس از این نافرمانی مطلع شد و دستور دستگیری و اعدام ولنتاین را صادر کرد.
ولنتاین به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر نابینای زندانبان شد. این رابطه تا حدی پیش رفت که عشق ولنتاین و اعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بینایی دختر زندان بان شد. سرانجام ولن تاین در روز ۱۴ فوریه اعدام شد. اما او قبل از اعدام نامه ای با امضای «ولنتاین تو» برای دختر زندانبان نوشت و از آن زمان داستان این عشق نافرجام در فرهنگ عامی رسوخ کرد. اما این ها تنها افسانه هایی هستند که صحت و سقم آنها مشخص نیست، افسانه هایی که هر سال در ۱۴ فوریه دوباره زنده می شود.
● خرافه های روز ولنتاین
در روز ولنتاین و برای برگزاری این مراسم در کشورهای مختلف خرافه هایی نیز وجود دارد که به طور مثال به برخی از آنها اشاره می کنیم.
در اروپا ۱۴ فوریه را روز جفت گیری پرندگان می دانند. در انگلستان تعدادی از کودکان با پوشیدن لباس بزرگ ترها از خانه ای به خانه می روند و شعری در ستایش سنت ولنتاین می خواندند.در ولز، مرسوم ترین هدیه روز ولنتاین، قاشق هایی با نقش قفل و کلید بود. هدیه ای با این معنی؛ «تو قلب مرا گشوده ای». در فرانسه، پسران اسم معشوقه خود را روی بازوی لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند؛ از عشق من آگاه شوید!
در بعضی دیگر از کشورهای اروپایی، دختران جوان لباس هایی را که در روز ولنتاین از پسران هدیه گرفته بودند، نگاه می داشتند که این به معنی پاسخ مثبت به درخواست ازدواج بود.داستان هایی هم درباره این روز وجود دارد. اینکه اگر پرنده سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج می کند و اگر گنجشک عبور کند، همسرش مرد فقیری می شود و اگر آن پرنده سهره طلایی باشد، آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.
در چین افسانه ای خاص وجود دارد که نمادی از عشق است و با روز ولنتاین یکی است، هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی (برابر با ۱۴ فوریه میلادی) به نام «Q Qiao Jie» نامگذاری شده است. روایات زیادی در مورد این روز وجود دارد. یکی از این روایات مربوط به الهه بهشت و هفت دختر اوست، که برای آبتنی به زمین می آمدند و در یکی از روزها گله داری به نام «Niu Lang» لباس های آنها را برمی دارد.
الهه و هفت دختر برای پس گرفتن لباس هایشان تصمیم می گیرند، زیباترین دختر را که کوچکترین هم بود نزد گله دار بفرستد، هنگامی که این دو یکدیگر را می بینند، عاشق هم می شوند. الهه بهشت به این دو اجازه می دهد، سالی یک بار در هفتمین روز از هفتمین ماه تقویم چینی، یکدیگر را ببینند و در این روز پرنده ای از بال خود پلی می سازد، تا دختر بهشت از آن عبور کند و معشوق خود را ببیند.روز ولنتاین ابتدا فقط در کشور روم رواج داشت اما کم کم به تمام کشورهای اروپایی منتقل شد.

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:37 ] [ حسین ] [ ]
نامه ای از ویکتور هوگو ...

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:37 ] [ حسین ] [ ]
 
من هیچوقت نتونستم که کتاب‌هایی درباره فال و پیشگویی و از این چیزا بخونم. چون همیشه معتقد بودم که اینجور کتاب جوری نوشته می‌شن که هر خواننده‌ای بلاخره توشون یک چیز همزاد پندارانه پیدا می‌کنه! مثلا همین دیوان حافظ که باهاش فال می‌گیرن، نشد من یدفعه به هش رجوع کنم و چیزی ازش درنیاد. من مدت‌ها بود که این خصلت رو به کتاب‌های روانشناسی هم تعمیم داده بودم. واسه همین اصلا خوندن اینجور کتاب‌ها پیشم تحریم بود.
تا اینکه یه دوستی (شاید هم دشمن اما عزیز) کتابی از اریک فروم با عنوان "هنر عشق ورزیدن" رو بهم داد. خدا وکیلی دلیل اینکه من این کتاب رو خوندم این بود که پیش این دوست یا دشمن کم نیارم. اولش با اکراه شروع کردم، اما با توجه به اینکه درباره مطالب کتاب تحریک شده بودم، خیلی به سرعت شروع به پیشروی کردم....
 
متن کامل در ادامه مطلب

ادامه مطلب
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:35 ] [ حسین ] [ ]
 

  

 

 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

راستی تصویر بالا کاراکتر چینی سنتی به مفهوم عشق است

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:32 ] [ حسین ] [ ]
مفهوم عشق به طور کلی عبارتست از هر گونه سعی و کوشش برای رسیدن به خوبی و سعادت که بالاترین هدف است . اما در مورد کسانیکه از راههای گوناگون مثل تحصیل ، پول ، ورزش،فلسفه و ... بدنبال این هدف میروند کلمه عشق بکاربرده نمیشود و کسی اینگونه افراد را عاشق نمیداند و فقط در مورد عده معدودی که از راه مخصوصی بدنبال آن هستند نام کلی عشق بکار برده میشود.
بعضیها میگویند : کسانیکه در جستجوی نیمه دیگر خود هستند عاشق میباشند اما هدف عشق نه نیمه است و نه تمامی ، اگر این نیمه و تمام در عین حال خوب نباشد ، مگر نه اینست که مردم با رضا و رغبت به بریدن دست و پای خود تن در میدهند وقتیکه این دست و پا که اعضای بدن هستند فاسد و مضر شده باشند . پس صحیح نیست که بگوییم هر کسی در جستجوی آن چیزیست که متعلق به خودش میباشد مگر اینکه در عین حال معتقد باشیم که فقط خوبی است که متعلق به ما و خویش ماست . بنابراین آنچه مردم دوستش دارند جزخوب چیزی دیگر نمیباشد و بشر میخواهد برای همیشه مالک خوبی باشد و آنرا بدست آورد ، بطور خلاصه عشق عبارتست از اشتیاق به دارا شدن خوبی برای همیشه ، برای ابدی شدن عشق باید زیبایی و خوبی را تولید کرد خواه جسما" و خواه روحا" بنابر این بشر بدنبال زیبایی میگردد تا بتواند در او تولید کند و ابتدا فریفته زیبایی ظاهری میشود و فقط به یک زیبا دل میبندد و ازین دلبستگی افکار و اندیشه های زیبایی در او بوجود میاید و سپس متوجه میشود که زیبایی ظاهری یک فرد با دیگری یکیست وبنابراین اگر قرار باشد که بدنبال ظاهر باشد علت ندارد که یکی را بر دیگری ترجیح دهد و با این دریافت عاشق تمام کسانیکه زیبا هستند میشود ودیگر عاشق 1 نفر نیست ، زیرا یکی در نظر او کوچک و بی معنی جلوه میکند ، سپس متوجه زیبایی روح میشود و آنرا بمراتب بالاتر از زیبایی بدن خواهد شمرد. در این مرحله اگر کسی پیدا شود که روحی زیبا در عین به بهره بودن از زیبایی جسم داشته باشد دل در او خواهد بست و دائم متوجه افکارش میشود و بدین ترتیب به مرحله ای خواهد رسید که زیبایی عوالم معنوی و کوششهای اخلاقی را روءیت میکند . کسیکه زیبایی را طی این مراحل تجربه کند به زیبایی همیشگی و مطلق خواهد رسید و به اعتقاد افلاطون عشق رهبریست که ما را به سمت این زیبایی هدایت میکند و ازین جهت قابل ستایش است

خلاصه اینم از عشق افلاطونی
__________________
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تورا به عریانی خویش بگشاید،شاید هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:30 ] [ حسین ] [ ]
 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم


[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 3:38 ] [ حسین ] [ ]
باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود و شعله‌های سرکش این میل جانم را می‌سوزاند. زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم: ای کاش کنارم بودی دلارام من، زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید... آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده... تو نیز عاشق‌تر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند...
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 18:27 ] [ حسین ] [ ]
ساده بودم.. ساده رفتی.. خاک شد
قلب من با مردنت بیدار شد..

من سکوتم ناتمام ونیمه ماند
قلب تو منزلگه فریاد شد...

ساده رفتم ساده خندیدم ولی..
سادگی ها مان همه بر باد شد

رفتم و این سادگی را خط زدم
ساده بودم قلب من آوار شد

رفتم و یک مشت شعر هیچ و پوچ
با تمام سادگی هایم زدم

ساده لوحند این همه دیوانگان
ساده لوحی مرا هم خط زدند

ساده بود وساده رفت و ساده ماند
سهم من شد یک سبد زخم زبان

من تمام سادگی ها تا ابد
خط زدم برگیر و بردار و بخوان
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 18:26 ] [ حسین ] [ ]

شب و احساس دلتنگي
از اينجا تا خيال تو
يه ساعت نيست كه رفتي و
بهونه مي كنم جات و
رها شو با من اين لحظه
هوا عطره تو رو داره
دوباره خونه دلگيره
چشام تا صبح بيداره
مي خوام تا حس كنم ماه و
تو آغوشم كناره تو
چقدر لمس تنت خوبه
مي گيرم حس دستات و
يه فرصت از چشات مي خوام
يه لحظه با تو تنها شم
توي آرامش دستات
بمونم تا كه پيدا شم
صدام كن كه خيال تو
منو تنها نميذاره
دلم از حس دلتنگي
توي اين لحظه بيزاره
نباشي بي تو تاريكم
توي تصويره آئينه
تو مي رقصي و چشم من
فقط رويات و ميبينه
هنوزم وقت تنهايي
نگاهم بونه مي گيره
تو رو مي خوام و دور از تو
يه جورايي نفس گيره

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 16:6 ] [ حسین ] [ ]

شب و احساس دلتنگي
از اينجا تا خيال تو
يه ساعت نيست كه رفتي و
بهونه مي كنم جات و
رها شو با من اين لحظه
هوا عطره تو رو داره
دوباره خونه دلگيره
چشام تا صبح بيداره
مي خوام تا حس كنم ماه و
تو آغوشم كناره تو
چقدر لمس تنت خوبه
مي گيرم حس دستات و
يه فرصت از چشات مي خوام
يه لحظه با تو تنها شم
توي آرامش دستات
بمونم تا كه پيدا شم
صدام كن كه خيال تو
منو تنها نميذاره
دلم از حس دلتنگي
توي اين لحظه بيزاره
نباشي بي تو تاريكم
توي تصويره آئينه
تو مي رقصي و چشم من
فقط رويات و ميبينه
هنوزم وقت تنهايي
نگاهم بونه مي گيره
تو رو مي خوام و دور از تو
يه جورايي نفس گيره

[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 12:38 ] [ حسین ] [ ]

دل انگیز ترین جای دنیاست

حریم بازوانت

که امنیّت می بخشد

و نزدیک قلبت

که عشق می ورزد

خاطراتِ آغازُ ترس از پایان

در آغوشت فرو می ریزد

و دستهایت

که وعدۀ خوشبختی ست

دلم را چون گلی صبحگاهی

به آب می دهند

و ابدیّتی که با خود می برد مرا

به چشمانت می نگرم

دلت می تابد تا افق های دور

زیبائی می درخشد

و مرا به سفرۀ نوری می خواند

که تو با من عشق را

در بشقابی از گلُ لبخند

قسمت می کنی

و خوشبختی از آنِ من است

وقتی

به زیبائی رؤیاهایم ایمان دارم

و

چه کسی تنهاست ؟!

وقتی لحظه های من از تو

مدام بارانی ست

و در طراوت حوالی ِ تو

قدم می زند دلم

زیباگر من !

چه قدر کم است

که تنها بخواهم

دوستت بدارم !

[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 19:47 ] [ حسین ] [ ]
با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا


با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام


مرا از تو گریزی نیست


چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب


تو دلیل من برای حیات بودی و هستی


و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام


علت بودن من تو هستی


پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است




« همیشه با تو »

دوستت دارم
عشق من
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 10:56 ] [ حسین ] [ ]

This was just meant to be
You are coming back to me
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love

Mikham to vaghty khaby
Kenareh to beshinam
Ageh yeh vaght khabam bord
Baz khabeh toro bebinam

Atreh nafashayeh to
Beh tanam bepicheh
Kash bedoony
Keh zendegy bito hicheh

This was just meant to be
You are coming back to me
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love

I know you are more afraid
Then i’ll say i will wait
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love

Mikham tane ghashangeto
To baghalam begiram
Begam ageh nabashi
Karam tamoomeo
Bedooneh to mimiram

Mikham labato roo labam
Bezary ta hamisheh
Begam keh zendegy digeh
Bedooneh to nemisheh

This was just meant to be
You are coming back to me
‘cause, this is pure love


‘cause, this is pure love

I know you are more afraid
Then i’ll say i will wait
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love

Ba ra la la la la ba la la la
The moon is miles above
Ba ra la la la la ba la la la
‘cause this is pure love
Ba ra la la la la ba la la la
The moon is miles above
Ba ra la la la la ba la la la
‘cause this is pure love

To nistio ta abad
Bito delam migireh
Amma zamooneh migeh
Keh digeh kheili direh

This was just meant to be
You are coming back to me
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love
Ba ra la la la la ba la la la
The moon is miles above
Pa ra la la la la la la la la
‘cause this is pure love
Ba ra la la la la ba la la la
The moon is miles above
Ba ra la la la la ba la la la
‘cause this ïs pure love

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 18:0 ] [ حسین ] [ ]
9
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 22:54 ] [ حسین ] [ ]
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم



منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه



فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من



عاشقتم
[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 13:18 ] [ حسین ] [ ]
در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست



گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟



در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند



لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست



ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من

[بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد
دیوانه وار دوستت دارم
[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 13:18 ] [ حسین ] [ ]
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 10:40 ] [ حسین ] [ ]

به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید

پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :

به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 18:23 ] [ حسین ] [ ]
 

كاش هیچ وقت آدما به هم شك نكنن

كاش می شد واژه ی دوستی بین همه بدون منظور بود

كاش می شد انسان آزاد می بود

كاش می شد گفت دوستت دارم به همه به عالم

كاش می شد منظور نگاه ها را فهمید

كاش می شد به همه فهماند كه دوست داشتن ازعشق برتر است

اما كاش همه باور می كردند هزار تا از این كاش و كاشكی ها مغزم رو پر كرده نمی دونم چطور از دستش آزاد بشم

كاش....................

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 12:32 ] [ حسین ] [ ]

روحم میخواهد برود

یکــــ  گوشه بنشیند ،

پشتش را کنـــــــد به دنیا ،

پاهایش را بـغل کنــــــــد و ...

بلنـــد بلنـــد بگویـــــد

من دیگــــــر بازی نمیکنم.....‬

[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 21:15 ] [ حسین ] [ ]
من پذیرفتم شکست خویش را...

من پذیرفتم که عشق افسانه است.......

میروم از رفتن من شاد باش...

از عذاب دیدنم ‌آزاد باش...........

چون که تو تنهاتر از من میشوی....

آرزو دارم عاشق شوی.......

آرزو دارم بفهمی درد را...........

معنی بر خورد های سرد را..........

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 18:33 ] [ حسین ] [ ]
سن یاریمین قاصدی سن ایلش سنه چای دمیشم(تو قاصد یارم هستی بنشین برایت چای سفارش داده ام)

خیالینی گوندریپ دیر بســــکی من آخ وای دمیشم (از بس که من آه و ناله کرده ام خیالش را فرستاده )

آخ گجه لر یاتمامیشام من سـنه لای لای دمیشم (آه که شبها از غم فراقت نخفته ام و برایت لای لای گفته ام)

سن یاتالی من گوزومه اولدوزلاری سای دمیشم(آن دم که به خواب نازفرو رفته ای بجایت تاسحر ستاره هارا شمرده ام)

هر کس سـنه اوالوز دیه اوزوم سنه آی دمیشــم (هر کس به تو ستاره گفته است خودم برایت ماه گفته ام)

سندن سورا حیاته من شیرین دسه زای دمیشم(بعد از تو این زندگی هر قدر هم شیرین باشد در نظرم تلخ خواهد بود)

هر گوزلدن بیر گل آلیپ ســــن گوزه له پای دمیشم (از هر ماه رخی شاخه گلی گرفته و برایت دسته گلی فرستاده ام)

ســـین گون تک باتماقیوی آی باتانا تای دمیشـم(و غروب خورشید وار تو را مانند ماه گرفتگی دیده ام چون ماه من بودی)

ایندی یایا قیـش دییرم سابق قیشا یای دمیشم(حال به بهار زمستان خواهم گفت اما قبل ها به زمستان بهار
عاشقانه دوستت دارم
[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 18:22 ] [ حسین ] [ ]

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
بشکن سر من، کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن
گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را، به سر زلف توبستند ...

تو میرِ عشقی، عاشق بسیار داری
پیغمبری، با جان عاشق كار داری
امشب تمام عاشقان را دست به سر كن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن ...

[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 1:10 ] [ حسین ] [ ]
قطعات عاشقانه(12)

 

 

 

 

من از این فاصله ها بیزارم

من , تو و عشق تورو کم دارم

من دلم می خواد کنارم باشی

می تونی همیشه یارم باشی





اگر چه روز من و روزگار می گذرد

دلم خوش است که با یاد یار می گذرد

چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است

قطار عمر که در انتظار می گذرد





همين كه ديدمت چون سرو آزاد

دلم در دام چشمان تو افتاد

پس از آن سمت كوهستان دويدم

گرفتم تيشه را از دست فرهاد




در خاطراتـــ ــم


دستــــ ــکاری می کنم


هر به ايـــــامی


هرجــــــــا


دلــــــــ ــم تنگ شد


...تـــــو را


می سازم




جدا که شدیم

هر دو به یک احساس رسیدیم

تو به "فراغــــــت"

من به "فراقــــت"

یک حرف تفاوت که مهم نیست . . . / .



"اندوه مرا بچين،

كه رسيده است..."



شب لالایی اش را گفت

اما ؛

به خواب نرفتم

هنوز

.

.

.

در جایی ،

بیداری ،

با کسی .../.



دلـــــــتَنـــــگت می شوم...

چــــــشمانم را روی هـــــم می گــــذارم بـــــــلکه یادت را فـــــراموش

کنم...

تــــــو بگو دلــــــکم

مگر می شـــــــود یـــــک عــــــمری را فراموش کــــــرد؟!




با صدای قاشق به فنجان قهوه بيدارم ميكني


و با لبخندت


شيرينش ميكني!



کاش بتونم ببینم چشماتو

کاش بتونم بگیرم دستاتو

آرزومه , یه شب بارونی

تو گوشم بگی , پیشم می مونی

[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 13:48 ] [ حسین ] [ ]
[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 13:16 ] [ حسین ] [ ]
بی تو طوفان زده دشت جنونم/صید افتاده به خونم/توچه سان می گذری/غافل ازاندوه درونم/ بی من از کوچه گذر کردی ورفتی /بی من از شهرسفرکردی ورفتی/ قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم/تا خم کوچه به دنباله تو لغزید نگاهم/تو ندیدی/ نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی/چون در خانه ببستم/ دگراز پای نشستم/گوی یا زلزله آمد/گوی یا خانه فروریخت سرمن/ بی تومن درهمه شهرغریبم/بی توکس نشنودازاین دل/ بشکسته صدایی/ برنخیزد دگرازمرغک پر بسته نوایی/ توهمه بودو نبودی/ توهمه شعروسرودی/چه گریزی زدرمن/ که زکویت نگریزم/گر بمیرم زغمه دل/ با توهرگز نستیزم/من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم/ بی تو من زنده نمانم/
[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 16:12 ] [ حسین ] [ ]

از هر کی پرسیدم عاشق واقعی کیست؟! گفت : عاشق واقعی کسی است که واسه دیدن و شنیدن صدای معشوق لحظه شماری کند، همیشه بخواد با اون باشه و هر لحظه دلتنگش بشه !اما به نظر من عاشق واقعی کسیه که فقط خوشبختی معشوقش رو بخواد ، و هیچ وقت ادعا نداشته باشه که اون  فقط مال خودشه . عاشق واقعی کسیه که معشوقش توی خونه قلبش باشه نه خونه ی واقعی ، تصویرش همیشه تو شبکیه ی ذهنش حک شده باشه نه شبکیه ی چشمش ، صداش همیشه پرده ی ذهنش رو به ارتعاش در بیاره نه پردهی گوششو ، همیشه و هر لحظه به یادش زندگی کنه نه اینکه فقط باهاش باشه. عاشق واقعی کسیه که ظاهر معشوقش رو نخواد ، باطن معشوقو بخواد . عاشق یه تصویر و یه نقاشی نباشه ، عاشق طنین صدای معشوق نباشه ، بلکه باید عاشق فکرش ، قلبش و ادبو معرفت و هنر او باشد.

حالا اونایی که ادعا می کنن عاشقند ببینید این چیزها رو در خودتون می بینید ، یه عاشق واقعی هستین و هیچ کی نمی تونه منکر این حقیقت باشه

[ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ 22:2 ] [ حسین ] [ ]

روزای سخت نبودن با تو
خلا امیدو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه میشد
همنفسم شد سایه ی سردم
تو رو میدیدم از اونوره ابرا
که میخوای سر سری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم
چجوری میتونی انقده بد شی
سکوته قلبتو بشکنو برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخره قصه همین شه
روزای سخت نبودن با تو

دوره نبودنت رو خط کشیدم
تازه میفهمم اشتباهم این بود
چهره ی عشقمو غلط کشیدم
عشق تو دارو نداره دلم بود
اومدی دارو نداره دلم رو بردی
بیا سکوت قلبت رو بشکنو برگرد
که هنوزم تو دل من نمردی
که هنوزم تو دل من نمردی
سکوته قلبتو بشکنو برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخره قصه همین شه

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 23:19 ] [ حسین ] [ ]
یه باردیگه خاطراتی روکه واسم گذشته رو میخوام بنویسم  گاهی دلم می خواد بدانی حال من چگونه است اما بدان من همیشه حال تو رامیدانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یکبار تنفست میکنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.

آن وقت ها می گفتند او در باران آمد ومن از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم بی آنکه بدانم گمشده ام کیست و دیروز هر چه نگاه به پنجره ریختم او نیامد و نمی آیی. میدانم که قرار نبود بیایی  وچه زیبا میشود کسی وقتی قرار نیست.

اولین باری که رفتی هنوزاین معما را نمیدانستم  اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتنت نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و ماندی.آنقدر ماندی و از آن سوی دور دستهای مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بی تو  برای تو نوشتم.

                                                                                                           در انتظاردر انتظار نگذاشتنت...

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 23:13 ] [ حسین ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من که موندم به پای تو
این همه ترانه خوندم برای تو
بگو چرا من و تنها گذاشتی
مگه تو دوستم نداشتی
*من این وبلاگ را برای عشقم T ساختم*
نويسندگان
امکانات وب
تماس با ما

امارگیر حرفه ای سایت